نقش شيرين

« پاييز هيچ حرف تازه‌اي براي گفتن ندارد

با اين‌همه

از منبر بلند باد

بالا كه مي‌رود

درخت‌ها چه زود به گريه مي‌افتند!»

 

حافظ موسوي

 

آشنا! باور كن اين همه سطر و ترانه تلنگري نمي‌زند بر سكون اين مردابِ خاموش. نسيمي نمي‌وزد، جرقه‌اي نمي‌گيرد، ستاره‌اي روشن نمي‌شود. بي‌اعتنا از كنار همه‌ي آن مي‌گذرم، چونان كه هيچ. سردم مي‌شود از گرماي اين مهر.

دلشكسته‌ مي‌شوم از فرو دادن بغضي كه تاب نداري تا آرام آرام بر گونه‌هايم روان شود. لبخندي كه به اجبار مي‌خواهي، ناتوان‌ترم مي‌كند. خسته مي‌شوم بس كه نگاه پنهان مي‌كنم.

بيا و بگذر. بي‌پرده بگويم، من شيرينِ هيچ فرهادي نخواهم شد كه شيريني ندانم.

اين‌گونه نمان. من خسته‌تر از آنم كه نقش شيرينِ تو را بازي كنم.

 

  
سایه ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸۳

+


فید منتخب من