چرا نگاه نكردم

شايد عكاس هم که از دريچه كوچك به تصوير نگاه مي‌كرد، يادش نمي‌آمد كه جای نگاهي ثابت روي لنز دوربين خالي‌ست. كه حضور كسي ميان عكسِ قاب گرفته شده حس نمي‌شود. که لبخند محوی در هیچ‌کدام از تصویرها نیست. تو اما اين‌بار هستی ... انگار هميشه بوده‌اي و حالا هي تصويرت در عكس‌ها پررنگ‌تر می‌‌شود و صدای‌ خنده‌های سرخوشانه‌‌ات بلندتر و خاطره‌ی سايه‌اي ميان آن‌ها كمرنگ‌تر. انگار كه از همان ابتدا تو بوده‌ای و سايه، توهم سايه‌ای بوده و هيچ.

دلم به‌هم مي‌خورد از نگاه كردن به جاي خالیِ «من» در تصوير، از شيرينی بوی حلوای شب جمعه آخر سال و از مرد ماهی‌فروش که سر میدان ساطور به دست روی تخته می‌کوبد.

آقای درمان‌گر، تئوری‌ها استثنا دارند یا شما به استثناها در کتاب‌هایتان عمومیت می‌دهید؟ چند سه‌ماه گذشته و هیچ چیز تغییر نکرده. چرا؛ این بارِ آخر گریه‌‌‌ها بی‌اشک شده بودند. هق‌هقی میان صدای آب و نمی‌دانید که چه‌قدر بغضِ بی‌اشک تلخ است.

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٥
تگ ها :