مردي كه اينك برايم وجود ندارد...

«... مردي كه اينك برايم وجود ندارد،

اما زماني

در سال‌هاي تلخ

قرارم بود و بي‌قراريم،

چون شبحي

در كناره‌ي شهر، در كوچه پس‌كوچه‌ها

و در حيات خلوتِ زندگي من،

اين‌سو و آن‌سو مي‌رود

سنگين، با لبخند تلخي بر لبانش...

خدايا! خدايا! خدايا!

چه گناه بزرگي در پيشگاه تو كردم!

رحمت خود را بر من فرود آر. »

 

آنا آخماتووا

  
سایه ; ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٥

+


فید منتخب من