نشانه‌های پوچ

« كسي را مي‌شناسي كه

شيشه‌ي شكسته‌ي پنجره‌اي را بند بزند

پيش از آن‌كه بروي

 

گفتم لابد نشانه‌ايست اين، كه ديگر تصوير خطوط قامتت در فنجان قهوه‌ام ته‌نشين نمي‌شود و انگشت كه  بر سياهي ماسيده‌ي ته آن مي‌زنم هيچ نشاني از تو در آن نمي‌افتد و فكر كردم با خيال راحت از آن كوچه گذر خواهم كرد. انتهاي خيابان كه مي‌رسم، بي‌آنكه نگاه بدزدم راه كج مي‌كنم و مانده به شمشادها و ياس‌هاي زرد، يكباره فرو مي‌ريزد شجاعتم و نفسم بند مي‌آيد از درد. هي نشانه‌هاي پوچ...

  
سایه ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٥

+


فید منتخب من