شب

« شب شده و من باز نشاني‌ام را

بر ديوارهاي شهر مي‌نويسم

و سر كوچه‌ها حك مي‌كنم: از اين طرف

مباد كه نيم شبان خواهي به خوابم درآيي و راه گم كني

 

شب شده و باز همسايه

پيشاپيش عزا گرفته است

طفلكي مي‌داند

روحم به‌ياد تو تا خود صبح آواز خواهد خواند

 

شب شده و باز پيشاپيش در خانه را باز گذاشته‌ام

پنجره‌ها بازند ... پرده‌ها كنار

امشب هم اگر دزد مي‌آيد، بيايد

چه باك

امشب هم در اين شب بلورين

در را باز مي‌گذارم و منتظرم

همه روز را دويدن

با خستگي، بي‌خستگي

و غروب به خانه رسيدن

شامي چنين مي‌طلبد

شام چشم به‌ راهي

شب مگر براي انتظار نيست؟»

 

ح.امجد

  
سایه ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٥

+


فید منتخب من