...

نخستين...

حالا بگذار خيالت كمي نزديكتر بيايد. سخني نخواهم گفت.نمي‌گويمش كه سيصد و شصت و پنج شب از آن شب شوم گذشته و هر شب عمري و هر روز سالي بر من. تنها سراپا نگاه مي‌شوم؛ مگر تاب بياورد خواندنش را.

اين شب‌ها بوي شوري و نم پرهاي بالشم را مي‌دهند. خوب كه گوش كني، صداي آرامِ چكيدن قطره‌هاي اشك مي‌دهند و فرو‌دادن هق‌هقي ميان نرمي بالش.

نه، حرفي براي گفتن ندارم، فقط دمِ غروب مي‌آيم تا انتهاي همان بن‌بست كه مهر را در پَسَش پنهان كرده بوديم. همانجا كه شمشادهايش نگاه انتظار مرا نظاره مي‌كردند و تير چراغش تنها شاهدي بود بر دلتنگيهاي رفتن‌هايمان.

مي‌آيم، شايد كابوس آن غروب را در خاطره‌اي نقاشي كنم.

 

دومين...

هرچه كردم نشد امروز غروب را ميان اين كوچه پس‌كوچه‌ها پرسه نزنم. انگار همه‌چيز كنار هم چيده شدند تا باز دمِ غروب بيايم اينجا، سوگوار آرزويي مدفون، ميان برگ‌های درختان اين كوچه. نوايي از راديو پخش مي شود، من فقط مي‌شنوم خواننده مي‌خواند: دستم به دامانت، مرو ...آتش مزن بر جان من.. و مرا بلند می‌کند از این سال و ماه و می‌اندازد ميان كابوس دوسال پيش.

می‌داني، حتي مردگان هم مي‌دانند كه مي‌آيد كنار سنگ سردشان مي‌نشيند به ماتم، تو اما که در هوای همین حوالی نفس می‌کشی، هیچ نمی‌دانی. به باد که میان برگ‌های چنار می‌پیچد نگاه می‌کنم و خیالم می‌رود پیش آن غروب. بغض آمده ته گلویم، کاش به دخترک می‌گفتم که پس گرفتن امانتی‌ها بهانه بود، می‌خواستم که اینجا نباشم.

 

سومين...

از صبح صداي شيون، آرامش روزهاي تعطيل كوچه را برهم زده. از همان پشت پنجره به خانه روبرو نگاه مي‌كنم و با نواي غمگين گريه‌شان گهگاه همنوايي. چند ساعتي مانده تا غروب، مي‌آيم، زير سايه درخت چنار و در آيينه به دختركي نگاه مي‌كنم كه در يك غروب بهاري ويران شد و هيچ ندارم كه بگويمش؛ هيچ. بعدتر مجله روي ميز را ورق مي‌زنم و مي‌خوانم:

«اي عشق همه بهانه از توست... من خامشم، اين ترانه از توست...»

 

 

  
سایه ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٥

+


فید منتخب من