تابستان

باد گرمي كه مي‌وزد بوي تابستان‌هاي بي‌خيالي را همراه مي‌آورد. بعدازظهرهاي داغ، در سايه خوابيدن و حس خوبي كه از خواندن سطرهاي رمان محبوبت، آرام آرام در وجودت رخنه مي‌كند چون جرعه جرعه نوشيدن شربتي خنك در هرم گرما و هجوم يك دنيا رؤياي شيرين.

حال و هواي تابستان مي‌بَرَدم هي دورتر و دورتر... گهگاه حتي آن‌طرف‌تر از حضور تو ... اما «آن» است ديگر... يك‌نفر ميان هياهوي شهر، در خيابان‌هاي آشنا مي‌رانَد و من از پنجره به بيرون نگاه مي‌كنم، غرق در خيال؛  كه تو آرام آرام با هواي دم‌كرده غروب تابستان از راه مي‌رسي و رنگ حضورت هي پررنگ‌تر مي‌شود. و انگار راه ديگري نيست براي رسيدن. همان كوچه‌ها و خيابان‌ها.

شب كه مي‌آيد فكر مي‌كنم كه من به کدام عاشق‌ترم: این فصل يا خاطره‌هاي آن...

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٥
تگ ها :