Je N'oublie Rien

دختر به دود سيگاري كه موج مي‌خورد و به سمتش روانه مي‌شود، نگاه مي‌كند و دلش آشوب مي‌شود. نگاهش را به سوي ديگري مي‌كشاند و دوباره به زمان و مكان و آن‌كه آنجا نشسته و بي‌خيال سيگار مي‌كشد و لابد به رود نيل فكر مي‌كند، بي‌تفاوت مي‌شود و نوشيدني با طعم مورد علاقه‌اش را سفارش مي‌دهد. دستش را به سمت گردنش مي‌برد و پوست عرق‌كرده‌اش را با انگشتش لمس مي‌كند و روي جای خالي چيزي مثل همه‌ي اين سال‌ها دست مي‌كشد. همه‌ي اين سال‌ها را با انگشتانش مي‌شمرد: دو،سه،چهار و پنج... چقدر گذشته از آن مربع كوچك با نگين‌هاي شفاف كه هنوز جاي خاليش روي پوست گردنش حس مي‌شود و جاي خالي يك نفر با نام مستعار «تو»؛ كه هنوز مخاطب هرچه در خيال مي‌آورد و نمي‌نويسد و سطرهايي كه بر كاغذ ردي به‌جا نمي‌گذارند و  جايشان را به قطعه‌هاي بريده بريده مي‌دهند، هم، هم‌اوست. مخاطبي كه هيچ‌گاه نگاهش به خطوطي از جنس بغض نمي‌افتد، تا مگر براي لحظه‌اي درد بيايد دور گلويش چمبره بزند و راه نفس كشيدنش را تنگ كند. به نوشتن براي مخاطبي كه نوشته‌هايش را نمي‌خواند مي‌انديشد و دلش باز آشوب مي‌شود و اين يعني دوباره شب كابوس خواهد ديد...

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٥
تگ ها :