مرزها

باور كن روزهايم با هم فرق دارند؛ هر روز با دُزهاي متفاوتي از دلتنگي. يك روزهايي هست كه دلتنگي حتي جايي كنارم پيدا نمي‌كند براي نشستن... از همان پشت كركره‌هاي بسته پنجره روبرو هي سَرَك مي‌كشد، من اخم مي‌كنم و سرم را روي كاغذها فرو مي‌برم... اما يك ‌روزهايي هم مي‌شود كه از صبح خيلي زود يك نفر آن را  با دُز بالا در رگ‌هايم تزريق مي‌‌كند و خيلي بايد بگذرد تا اثرش از بين برود. آنوقت‌هاست كه هي مرزها را گم مي‌كنم... پرسه مي‌زنم در حال و هوايي غريب و تن مي‌سپارم به هر هرزه بادي كه مي‌وزد به خيال نسيم و از ياد مي‌برم من را...هوشيارتر كه مي‌شوم، راهْ گم‌ كرده‌ام، آن‌سوي مرزها... آرام بازمي‌گردم و مي‌گويم بار آخر بود...

  
نویسنده : سایه ; ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٥
تگ ها :