رؤياها

همان شب بود انگار، يك نفر گفته بود قصه بگو و او گفته بود از كابوس‌ها قصه نمي‌سازند و بعد پيش خود فكر كرده بود رؤيا بود يا كابوس؟

شب قبل‌ترش بود انگار، كه قرار بود هزار شهاب از آسمان ببارد و او دلش آسمان كوير مي‌خواست كه طاقباز بخوابد و تا خود سپيده چشم از آن بر ندارد و هيچ نگويد؛ فقط هزار بار آرزو كند.

و ديرتر همان شب بود كه رؤيايي با عطر ياس‌هاي سفيد حياط قدم به خوابش گذاشته بود. كاش شب امتداد پيدا مي‌كرد تا ابد. كه هي خواب ببيند، از آن خواب‌هايي كه تمام روز بعد را مي‌توان با سرخوشي‌اش گمان كرد كه تمام قصه رؤيا بوده است نه كابوس...

  

نویسنده : سایه ; ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٥
تگ ها :