شب، اعترافي طولاني‌ست

به گمانم همه‌چيز از همان رؤيا كه گفته بودم شروع شد. از سرخوشي يك رؤيا. يك دلواپسي شيرين كه نيمه‌هاي يك شب تابستان همراه نسيمي كه از لابه‌لاي برگ‌هاي چنار كوچه عبور مي‌كرد، آمد، عطر محبوبه‌هاي شب را ربود و از پنجره نيمه باز، بي‌اجازه كنج اتاق جا خوش كرد. شفاف‌ شدن يك حس آشنا كه جايي ميان خاطره‌ها گم شده بود و غبار آن‌همه درد، تيره‌اش كرده بود. از آن‌هايي كه دلت مي‌خواهد برايش بخواني: «به‌راستي صلت كدام قصيده‌اي، اي غزل».

و هنوز مبهوت آمدنش، يك نيمه‌شب ديگر، آرام آرام، ميان صداي يكنواخت جاروي مرد نارنجي‌پوش كوچه، از همان پنجره بيرون رفت...

حالا تا هفت شمرده‌ام، هفت ساعت يا روز يا ماه، فرقي نمي‌كند. همين امروز هفتمين وعده هم به‌پايان مي‌رسد... مرهمي سراغ داري براي يك زخم تازه؟

  
نویسنده : سایه ; ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٥
تگ ها :