چه بي‌رؤيا ساعتم را كوك مي‌كنم*

براي گريز از اين نوع متفاوت از دلتنگي لابد بايد راهي باشد. مثلا شروع كني به شمارش. از اولي، كه چه‌قدر گذشته است از روانه شدنش، بيشتر از شماره انگشت‌هاي دو دست، در يك زمستان سرد. و دومي كه بودنش كوتاه بود برايت اما ماندگار و سومي كه يادش، سرخوشي هجده سالگي را با خود مي‌آورد و چهارمي كه هنوز صدايش از آن‌سوي خط، سرشار از زندگي‌ست و پنجمي و ...

يك نفر به سادگي، چاره را در رفتن مي‌داند و نمي‌داند كه يك درد را با هزار، نمي‌توان تاخت زد.

از غرور به‌جا مانده است شايد كه نمي‌توان اعتراف كرد براي آشناترها و دلت گوش غريبه‌اي مي‌خواهد كه فقط بشنود بي‌هيچ قضاوتي و تو  از ابتداي قصه را برايش بخواني و هرجايش هم دلت خواست بغض كني و كمي سكوت و چند نفس عميق و ادامه دهي. كسي كه اصلا نگويد كه مي‌فهمد و دنيا تا بوده همين بوده و هزار مثال بياورد و تو لبخند بزني به نشانه تأييد كه انگار هيچ اتفاقي نيفتاده و همه‌چيز همان رنگ است و پاييز همان‌قدر دلگير كه قبل‌تر هم... حقيقت چيز ديگري است.

* از نخنمای خیال

  

نویسنده : سایه ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٥
تگ ها :