يادگارها

آدم تنها كه مي‌شود ميان چهار ديوار، حبس كه مي‌شود در پاييز، انگار حجم‌ها بزرگ‌تر و رنگ‌ها غني‌تر و تفاوت‌ها شفاف‌تر مي‌‌شود. اين روزها فهميده‌ام كه ميان دستنوشته‌هايي كه به يادگار مي‌ماند از آدم‌هاي رفته، اگر در امان مانده باشند، چه‌قدر فرق هست. بعضي سطرها را وقتي مي‌خواني، لبخندي مي‌زني و دست آخر هم يك آه بلند مي‌كشي براي روزگار بي‌غمي. خطوط ديگري هم هستند كه گوشه راست لبت را وقت خواندنشان پايين مي‌آوري، مثل نوشته‌هاي آن‌يكي كه نام تو را «ماندگارترين واژه ذهنش» مي‌دانست و يك نفر نيست بگويدش: هي عاشق! واژه‌هاي پريشان ذهنت هم ماندگار نشدند آخر... بعضي كاغذها را دوست داري با دو سه حركت سريع، پاره كني، بعضي‌ها را نه، مي‌خواهي شمعي روشن كني تا شعله بيايد آرام آرام محوشان كند. بعضي‌هاشان را اما نه مي‌توان پاره كرد، نه سوزاند و نه حتي خواند و لبخند زند، گيرم زهرخند. يك‌جايي بايد پنهان باشند براي يك روزي، كه وقتي سراغشان مي‌روي، بوي شوري اشك اتاق را پر نكند و ترس از پا افتادن سايه نشود روي ديوار و كرخ نشوي و دلت نخواهد سرت را در بالش فرو كني و با آسمان همراهي. فريب است اگر بگويم وقتش رسيده....

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸٥
تگ ها :