شال سبز

گهگاه، باد سردي مي‌وزد و غبار از روي خاطره‌ي روزهايي بلند مي‌كند كه كنار نهاديشان و چشم بسته‌اي تا بروند دورِ دورِ دور.

اما كافيست كلامي را باد با خود بياورد و بر خرابه‌هاي آن گذشته‌ي تلخ بوزد و گرد ويراني به پا كند و دوباره بغض پنجه‌هايش را محكم روي گلويت بفشارد.

حالا كلامي به ميان آمده و خيالِ اين روزهاي من دختري‌ست با شالي سبز بر دوش كه همه‌ي غروب‌هاي پاييز، زير آن پل مي‌ايستاد و چشمان نگرانش را به ازدحام ماشين‌ها مي‌دوخت شايد سپيدي ميان آنها بيابد.

...

از چه مي‌ترسانيم. از گذشته‌هايي كه لحظه لحظه‌اش را زندگي مي‌كنم؟

هرچه مي‌خواهي بگو، من انكار نخواهم كرد...

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸۳
تگ ها :