یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود

«دست نمي‌رسد

 تا راه بر گذارِ هرچه قطار

كه تا دياران دور مي‌رود ببندم

دست نمي‌رسد تا راهِ عبور بر هرچه كشتي بر پنه دريا سد كنم

آنچه مي‌رسد صداست

كه به تمنا مي‌فرستم سوي تو

با فريادي كه

بمان...»

ح.امجد

به عكس‌ها كه نگاه مي‌كنم حس غريبي مي‌آيد كه نمي‌شود توصيفش كرد. همان كه لابد نخواسته بودم هنوز، باورش كنم. كاش تو هم مي‌ديديشان، حتي نور كمرنگي كه تصوير را روشن كرده و مي‌نمايد كه رمقي ديگر براي آفتاب نمانده در واپسين ساعت روز، ناآشناست برايم و فضاها و ديوارها. نه اين‌كه فكر كني از همان جنسي است كه او هم مثلا حالا نمي‌داند كه سنگفرش‌هاي نويِ باران خورده‌ي اين خيابان قديميِ پر از چنار چه رنگي است. نه...، متفاوت‌تر.

اعتراف كردن سخت است اما اگر بودي برايت مي‌گفتم كه چه‌قدر دلم براي همان بودن نصفه نيمه‌اش هم تنگ شده، بعد هم لابد چشمانم تر مي‌شد مثل همه‌ي وقت‌هايي كه مي‌خواهم اينها را بگويم و نمي‌شود.

 

  
سایه ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸٥

+


فید منتخب من