خون دل‌ها خورده‌ايم

«این تقدیر نبود؛ این یک انجماد ارادی بود. این تلخ‌ترین پوزخندِ اطاعت بود.»*

*نادر ابراهیمی

مرد كه با صداي مخملي‌اش مي‌خواند «چه سفرها كرده‌ايم»، سفر شروع مي‌شود و باورت نمي‌شود كه چه‌قدر راه بايد بپيمايم تا برسم، آنقدر كه حالا يادم نمي‌آيد كه كدام ماه از كدام فصل بود. فقط مي‌دانم كه سرد بود و ما سرخوش از پوشيدن چكمه‌هاي نو بوديم. تمام صبح را به اين فكر كردم كه كدام سال بود مگر كه اين‌همه دور مي‌نمايد. اين چند سال روي همه تاريخ بودنم كشيده شده‌اند انگار.ترس مبهمي كنار همه‌ي بهانه‌ها و دلتنگي‌هام پررنگ شده؛ نه به خاطر اين‌ تارهاي جديد كه رنگشان مدام لبخند خاكستري به چهره‌ام مي‌نشاند، نه. نه حتي براي بهانه‌‌هايي كه گفته بودم روزهايم را كدر كرده‌اند. از همين كه هيچ چيز تسكينم نمي‌دهد؛ نداده است و به تلنگري همه چيز بر باد مي‌رود. كافيست او بخواند «خون دل‌ها خورده‌ايم» و اين يعني ويراني. دوباره همانم.

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸٥
تگ ها :