پریشان سايه‌ای آشفته آهنگ

«کاش هرگز

آن توجه همه جانبه را، که نام دیگرش عشق است؛ به من نمی‌بخشیدی

تا امروز، این‌گونه ویران باشم.»

رهاي آبي

جريان مخالفي انگار از تنهايي لاجوردي آرامي كه در آن غوطه مي‌خورم، مي‌كشانَدَم ميان هياهوي ساحلي كه نگاهم را روزگاريست دزديده‌ام از آن. از هوشياريش چيزي كه مي‌ماند، دل‌آشوبه‌ي مداومي‌ست كه وامي‌دارَدَم به تاب خوردن، تا كمي تسكين يابد اين جوشش بي‌هنگام. در را از پشت قفل مي‌كنم و به كاشي‌هاي سفيد تكيه مي‌دهم و در آينه به چشم‌هاي نگراني نگاه مي‌كنم كه هراس دارد از بازگشتِ بي‌قراريِ آن كابوس‌ها. همين‌جا بايد تمام شود، در كه باز شود، جايي براي تسكين اين آشوب نيست. وقتي علت را نمي‌داني، انگار تحمل درد سخت‌تر مي‌شود. كسي فهميده است كه لبخندهايم همان نيست كه بايد و مي‌ترسانَدَم، کسی توانم را تا بي‌نهايت انگار مي‌خواهد بسنجد،  اما اين طوفان دليل ديگري مي‌خواهد. نگاه مي‌كنم به روزهايي كه از اين ماه گذشته است و به آسمان كه هنوز نباريده است؛ بي‌وفا به پيمان اين سال‌ها. بگذار فكر كنم براي همين روزهاست كه اين‌گونه‌ام...

  
نویسنده : سایه ; ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ آذر ،۱۳۸٥
تگ ها :