حالِ منِ بي‌تو

«... من،
شاخه‌های ِ شکسته‌ی زنی هستم
که پيش از تو
يک درخت بود!»

كنار پنجره ايستاده، ناآرام. مثل همين پرهاي سفيدي كه از آنجا كه نگاهشان مي‌كند نمي‌داند كه ابتدايِ راهشان آسمان بوده يا زمين كه چنين سرگردان مانده‌اند اين ميانه و فراموش كرده‌اند انگار كه قرار به آرامشي سپيد داشته‌اند. بي‌قراريِ مدام زير پوستش حركت مي‌كند، تمام امتداد شب را حتي. به آسمان نگاه مي‌كند و كسي در دلش اعتراف مي‌كند به تاب پايان يافته‌اش، كه مي‌خواهد عقب بنشيند و نگاهش را از همه‌ي آنچه ايستاده بود برايش، برگيرد. بي‌قراريِ آزاردهنده.

بازمي‌گردد و به تصوير تيره روزهايي مي‌انديشد كه هر صبح ناتوانيِ پهن شده روي بالشش را جمع مي‌كرد و روي شانه‌هاي لرزانش از اين‌سو به آن سوي شهر مي‌كشيد، بي هيچ توقفي ميان يكنواختيِ نفسهاش. تيره‌تر از كابوس آن روزهاست مگر، كه چنين بي‌قرار مي‌خواهد كه ناتوانيش را فرياد كند...

آن‌سوتر كسي مدعي‌ست و اين‌سو، او مي‌داند كسي نمي‌داند اين شب‌ها از آشوب دلش پناه برده به خواب‌هاي بي‌رؤيا، به سياهيِ مطلق.

  
سایه ; ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸٥

+


فید منتخب من