و اين صداي سوت‌هاي توقف*

اين نوع ادامه دادن مرا به ياد بازي كودكي‌هايم مي‌اندازد. قدم‌هاي مورچه‌اي رو به جلو. آرام؛ يكنواخت. از بالا كه نگاه كني، انگار اصلا حركتي نبوده و پاها جابه‌جا نشده؛ انگار متوقف شده‌اي و زمان از روي تو عبور مي‌كند. بي‌هيچ هيجاني، مانند نواخت عقربه‌ها ميان شب‌هاي بلند اين فصل تازه آمده. انگار از سر اجبار پاسخ‌هاي كوتاه بدهي به پرسشگرت. انعكاسي‌‌ به جاي مانده از غرشي. كسي فرمان مي‌دهدت به قدم‌هاي كوتاه مانند هيچ.

گام‌هاي بلند مي‌خواهم. همان كه مي‌گفتيم، قدم‌هاي «فيلي». كه از آن سوي دنيا هم ببينيشان. خوب مي‌داني چه مي‌گويم كه چه‌قدر جسارت مي‌خواهد تغييرهاي يكباره؛ بي‌مقدمه. همان‌هايي كه علامت سؤال بگذارد پشت فكرهاي ديگران. همان‌هايي كه ابتدايش از دل بركندن آغاز مي‌شود و انتهايش شايد، دوباره دل‌بستن. همان‌كه آنقدر بلند باشد، كه روي همه بندهاي دست و پاگيرت، سايه بيندازد و اين هراس مداوم از دل بركندن، خواه از غمي كهنه، را ناديد بگيرد.

* فروغ فرخزاد

  
نویسنده : سایه ; ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ دی ،۱۳۸٥
تگ ها :