شادمانی این فتح...

پسِ تمام آن دلشوره‌ها، مي‌خواستم روي برگ تقويم مشق كنم كه «فاتح شدم، خودم را به ثبت رساندم» انگشتانم اما به پژواك پوزخندي متوقف شدند. پوزخندي به ناتواني‌هاي بزرگ تو و دلخوشي‌هاي كوچك آن روزهاي من، به همه آنچه ناتوان از به‌دست آوردنشان، شيريني رؤيايش را هم از من دريغ كردي. مي‌داني، آدم‌ها و خاطره‌هاشان در من رسوب كرده‌اند. مهر و كينه با هم. اين روزها نمي‌دانم چه شده كه يكي يكي فرو مي‌ريزند؛ پيكره‌هاي محكمشان در ذهنم. مثل همان‌كه سال‌ها صدايش وقت به نام خواندنم پروازم مي‌داد تا اوج و حالا يكباره هيچ شده و لحن آهنگين كلامش ديگر دلم را نمي‌لرزاند و انگار يكي از هزار. تصويرهايي بي‌ابهت، با مقياس‌هاي كوچك حقيرانه. تو هم توخالي شده‌اي؛ تنديسي كه با تلنگري فرو مي‌ريزد، اما دستم نمي‌رود آخرين ضربه را فرود بياورم.  

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸٥
تگ ها :