غروبهای پاييز

« همه لرزش دست و دلم

از آن بود كه عشق

پناهي گردد،

پروازي نه

گريزگاهي گردد...»

 

حرف تازه‌اي براي گفتن نيست. اين روزها مي‌گذرند و من مشق صبر مي‌كنم، بي‌نصيبي از اين همه تحمل.

فرقي نمي‌كند غروبهاي دلگير پاييز را چگونه بگذراني، اشكي گوشه چشمت را تر كند و بغضي راه بر كلامت ببندد يا در سكوت دردٍ خود را سوگوار باشي. مي‌گذرند...

من هم سكوت كرده‌ام برابر «آنچه به ديد مي‌آيد و آنچه به ديده مي‌گذرد.»

صداي زنگي در امتداد طولاني شب مي‌پيچد، بر نمي‌خيزم. طنين صداي تو كه آن‌سو نمي‌پيچد. پس سكوت مي‌كنم و بي‌تفاوت. طنين ناآشنا هم قطع مي‌شود.

 

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ آبان ،۱۳۸۳
تگ ها :