يه شب مهتاب

پُرم از رؤياي شب پيش... خنكي هواي صبح كه هوشياريم را روان كرد روي نورهاي زردي كه ابتداي قصه يك روز آفتابي را حكايت مي‌كنند، چيزي نماند در اتاق جز حضور تو.

نمي‌دانم از نگاه شفاف و گل‌بهي دخترك ميهمان بود، كه تو همگام شدي در راه شبانه رؤياهايم، يا باران كه مدام مي‌باريد روي زميني تن‌سپرده به آن، يا حرف‌هاي كسي كه مي‌گفت، پيشانيت را مي‌خواند و من دلم به شور افتاده بود كه نكند نام تو را روي آن بخواند و فاش شوي. هي...

حالا مي‌دانم وقت‌هايي كه سطرها بر كاغذ نمي‌نشينند، و همه‌ چيز سفيد مي‌ماند، نه از دل‌مشغولي‌هاي نويي‌ست كه ساخته‌اي‌شان تا لحظه‌هات را پر كنند بي‌فرصتي براي نقب خاطره‌ها‌؛ باور كن از شب‌هاي بي‌رؤياست و روزهاي بي آفتاب و حالا چه‌قدر اين آرزو به دل مي‌نشيند: «آفتاب‌هايي تند، محو سايه‌گي.»

ميان كتاب‌ها و خرده‌ريزهاي اتاق چيزي از تو نمانده كه وقت غبار گرفتن از آن، يادت بيايد كنارم بنشيند و هي تكرار شوي در روزهايم. اصلا چيزي نگذاشته‌ام كه بماند؛ كه نباشي؛ مثل من كه ديگر نيستم، كه نيايي كه دلتنگي نكنم كه... اما نمي‌شود، نشده تا همين امروز. فرار و دور شدن و پنهان كردن و پاره كردن و دور ريختن هم راهي نبود كه دوباره، دم عيد ميان تقويم‌هاي كهنه چشمانم مشتاقانه دستخطت را دنبال نكند كه بانو، بانو... هي...

  

نویسنده : سایه ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :