و ما همچنان دوره مي‌كنيم شب را و روز را، هنوز را

مادربزرگ كه رفت، هم عيد بود هم ماه رمضان. بعد از آن، هم عيدها سال مادربزرگ شد، هم ماه رمضان كه هي دور ماه‌هاي خودمان مي‌چرخد و چندسال ديگر دوباره مي‌رسد به عيد.

من فكر مي‌كردم ما را چه‌كار به ماه‌هاي قمري كه ثابت نيستند و روي همه‌ ثابت‌هاي ما مي‌لغزند و هيچ نمي‌دانستم از اين سال‌هاي خودم؛ كه هنوز ارديبهشت نشده، سالگرد يك روز ارديبهشتي مي‌رسد، بي‌آنكه تو بخواهي. آنوقت يك‌بار فروردين همه‌‌ي خاطره‌هاي آن روز شفاف مي‌شود، يكبار هم فصل نوبر زردآلو. چندسال بعد هم لابد، وسط زمستان غم زنبق‌ها مي‌آيد سراغم. ماه‌هاي قمري هم آخر به‌كار آمدند.

به او مي‌گويم، تحمل بيان شدن و بيان كردنش را ندارم. بعد فكر كردم، بس كه در اين سال‌ها تاريخ‌ها و سال‌روزها آمدند تا بيخ گلويم و من هي فرو دادمشان و سكوت كردم و نگفتم كه امشب كه به شادي ديگري لبخند مي‌زنم، چه مي‌گذرد بر من از يادآوري همان شب سال‌ها پيش. آنقدر كه از ياد بردند و لبخندهايم باور شد برايشان و ديگر كسي نگفت امشب را برويم گوشه‌ي كافه دنجي و تو هي اشك بريز و من هم فقط نگاه مي‌كنم، شايد كه سبك‌تر شوي از اين همه تاريخ.

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :