نقش شيرين

« پاييز هيچ حرف تازه‌اي براي گفتن ندارد<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

با اين‌همه

از منبر بلند باد

بالا كه مي‌رود

درخت‌ها چه زود به گريه مي‌افتند!»

 

حافظ موسوي

 

آشنا! باور كن اين همه سطر و ترانه تلنگري نمي‌زند بر سكون اين مردابِ خاموش. نسيمي نمي‌وزد، جرقه‌اي نمي‌گيرد، ستاره‌اي روشن نمي‌شود. بي‌اعتنا از كنار همه‌ي آن مي‌گذرم، چونان كه هيچ. سردم مي‌شود از گرماي اين مهر.

دلشكسته‌ مي‌شوم از فرو دادن بغضي كه تاب نداري تا آرام آرام بر گونه‌هايم روان شود. لبخندي كه به اجبار مي‌خواهي، ناتوان‌ترم مي‌كند. خسته مي‌شوم بس كه نگاه پنهان مي‌كنم.

بيا و بگذر. بي‌پرده بگويم، من شيرينِ هيچ فرهادي نخواهم شد كه شيريني ندانم.

اين‌گونه نمان. من خسته‌تر از آنم كه نقش شيرينِ تو را بازي كنم.

 

/ 8 نظر / 7 بازدید
حميد

نوشت: روياهايم را دور نريخته‌ام / نگران نباش! // ... برگ پاييزی هر درخت / زير سايه‌ی تابستانی همان درخت می‌ريزد ...

مريم

شاید بی حرف می گذرم و نمی پرسم ... اما ...بغضی که فرو می خوری..می شکندم ...

BiSayeh

شايد شيرين نباشی و نخواهی شیرینی کنی اما شايد فرهادت بيستونی کند به يادگار برای همه عاشقان

...

شهره‌ي شهر مشو تا ننهم سر در كوه ... شور شيرين منما تا نكني فرهادم ::::: گر چو فرهادم به تلخي جان برآيد باك نيست ... بس حكايتهاي شيرين باز مي‌ماند زمن

آفتاب

شیرین باش اما یک بار...

یاسمن

من نتونستم لينک شما رو باز کنم و بشنوم :( . . . شما اينجا رو بشنويد خيلی قشنگه http--www.malakut.org-Shajarian-Baroon.swf

pole

وبلاگت خيلی خوب است به من هم سر بزن منتظرم اگر ميشه لينکم رو بذار با نام چيزهای خوب من هم مال تو را ميذارم منتظرتم که سر بزنی