هم‌زمانی

جاروی برقی بی‌توجه به ساعت اوج مصرف, خسته از هوهو کردن وسط خانه لم داد, من روبروی صفحه نشستم, بی‌حوصله به ورق زدن. یک غریبه آن طرف دنیا لحظه‌ای را ثبت کرده بود. مهربان‌ترین لبخند چشم‌هایی که دیگر هیچ نمی‌گویند. عکس, دوماه پیش را نشان می‌داد. نگاه می‌کردم و فیلم با دور تند برمی‌گشت عقب و می‌رفت به جلو. فکر کردم به او, که دوباره این را هم نشانش بدهم, مثل همه وقت‌هایی که دیده بود, می‌نشست جوری که پناه اشک‌هایم باشد, کمی آب و بسیاری دلداری. "همان وقت" او هم نوشت که تصویری دیده و قصه دیگر شد. برایش نگفتم؛ آنچه دیده بود و دلداری‌های بی‌ثمر من. گفت پاره پاره شده و می‌دانست که می‌دانم؛ ظالمانه گفتم بدوزش. نگفتم که همین حالا که جانم هزارباره پاره شده, خودم هم نشسته‌ام به کوک زدن؛ شل و خون چکان.

"همان وقت" مهربان‌ترین لبخند سخن گفت؛ و  فقط شنید که داشتم تماشایش می‌کردم.

یک جایی آدم سخت جان هم جانش تمام می‌شود, دست از تقلا بر می‌دارد و ته چشم‌های حسرت زده‌اش هیج نمی‌ماند. دیگران تعبیر می‌کنند که بی‌پرواتر می‌نگرد؛ نمی‌دانند که خالی نگاه کردن فصل آخر عشق است...

/ 1 نظر / 41 بازدید
لیلی

اوایل که اینجا رو پیدا کرده بودم هر روز چند تا از نوشته های ارشیو رو میخوندم تو هم ماهی چند تا نوشته تازه میذاشتی ، بعد تر شد ماهی یه نوشته تازه ، تمام سال میشد دوازده تا دونه پست تازه و من بازم ارشیو رو دوره میکردم تا پست تازه ای بذاری سایه ، دقت کردی داری به فصلی یه پست میرسی؟ هنوز هم ارشیوت قشنگه و میشه باز خوند ولی حالم خوب نمیشه از این خیال که کم کم به سالی یه دونه برسی ...