"این تابستان شک‌برانگیز از نربان به بام می‌رود..."

حجم زیادی بزرگ غم نبودن توست که روی همه‌چیز سایه انداخته و حالاآن‌قدر قد کشیده که تو هم دیگر به چشم نمی‌آیی. یادم نیست اما انگار یک روز بعد از آن‌همه شبِ سوگواریِ تر، آمده و تو را و یادت را و اصلا هرچه به تو تعلق داشته را به جرعه‌ای سر کشیده؛ من‌ را.

و همین اندوه عظیم است انگار که تسلی‌ام می‌دهد و سرپا نگهم می‌دارد تا انتهای یک روز تلخ، یک فصلِ بد. غمی بزرگ‌تر، جاافتاده و چندساله، به دلداری غمی دیگر.

/ 2 نظر / 9 بازدید
پيام

غمي به دلداري غمي ديگر.جالب بود

نیلوفر

اه ! سایه... بچه که بودم ٬ وقتی تب داشتم ٬ حس میکردم همه چیز در دستانم بزرگ می شودند...حتی حجم هوا در دستانم زیاد بود....سنگین بود . هرچه سعی می کردم انگشتان کوچکم را جمع کنم نمی شد . انگار یک گوی بزرگ نامریی را در دستم گذاشته بودند . هرچه به مامان می گفتم این را برش دار ...نمی دید . می گفت هیچ چیزی توی دست نیست . حالا انگار هر روز تب دارم . و هرچه می گویم برش دارین ٬‌کسی نمیبیند . هیچ کس.