بريدا

دل‌آشوبه‌ام را دم عصر، برده‌ام رها كنم ميان آرامش سپيد تكرار شده در آينه. نور مايلي روي موهاي پشت سر جمع‌شده‌‌ام مي‌تابد. عصر تابستان است. تن رها مي‌كنم، چشمانم را مي‌بندم و صدايي آبي در من جريان مي‌يابد و مي‌بردم به بعدي بي‌خاطره، به هيچ. مي‌مانم و بازمي‌گردم؛ نورها كمرنگ‌تر شده‌اند و من هوشيارتر.

راست مي‌گويند، من پلك‌هايم را روي هم فشار مي‌دهم، اما گه‌گاه به جستجوي نورهاي رنگي پنهاني بازشان مي‌كنم. هيچ نوري روي شانه‌ها نيست؛ راست و چپ هم ندارد. دلم مي‌خواهد يك‌بار ديگر شانه چپت را نگاه كنم. تو كه بهتر مي‌داني، آن سال‌ها جادوگري نمي‌دانستم.

/ 6 نظر / 10 بازدید
sara

:(

کورال

بهتر که جادوگری نمی دانستی...

مریم

سایه! چه انتخاب اسم پستت معرکه بود ...

لوتوس

از ان سالها این روزها هی خواستن هایش ٬ مانده... چقدر دلم میخواهد یکبار دیگر شانه چپش را نگاه کنی فقط چون تو دلت میخواهد... چون وقتی دلم چیزی از اون روزها میخواهد ٬ هیچ چیز دیگری ارامم نمیکند ....

لوتوس

شاید تو که عابر غریبی بهتر بدونی غربت چطوره... میدونی سایه! دلم اینجا نیست وگرنه همه چیز اروم و خوبه... من دلم رو گم کردم...برای همینه شاید اینقدر به خودم سخت میگیرم... / راستی٬ ادرس خونه م تغییر کرده...پرشین بلاک خیلی دست و دلم رو لرزوند...

تنها

اگر كسي بريدا نخونده باشه چي؟