رؤياها

همان شب بود انگار، يك نفر گفته بود قصه بگو و او گفته بود از كابوس‌ها قصه نمي‌سازند و بعد پيش خود فكر كرده بود رؤيا بود يا كابوس؟

شب قبل‌ترش بود انگار، كه قرار بود هزار شهاب از آسمان ببارد و او دلش آسمان كوير مي‌خواست كه طاقباز بخوابد و تا خود سپيده چشم از آن بر ندارد و هيچ نگويد؛ فقط هزار بار آرزو كند.

و ديرتر همان شب بود كه رؤيايي با عطر ياس‌هاي سفيد حياط قدم به خوابش گذاشته بود. كاش شب امتداد پيدا مي‌كرد تا ابد. كه هي خواب ببيند، از آن خواب‌هايي كه تمام روز بعد را مي‌توان با سرخوشي‌اش گمان كرد كه تمام قصه رؤيا بوده است نه كابوس...

/ 5 نظر / 8 بازدید

اخ جون اول صادقانه بگم من زياد مفهوم اينجور متن ها رو درک نمی کنم اما وبلاگتون خيلی احساس خوبی به ادم ميده اميدوارم هميشه رويا ببينين نه کابوس

ندا

يادم رفت خودمو معرفی کنم کامنت قبلی مال من بود

مریم

در عبور مکرر از خیال تو تمام فراخنای جهان کفاف یک گام مرا نمی دهد. (فرشته ساری)

هامون

آبی می نوشم. تو ٬گرمت نيست؟

لوتوس

با هيچ چيز روبرو نشدم افسوس من مرده ام و شب هنوز هم گویی ادامه همان شب بیهوده است ... نمی دونم چرا این شعر فروغ امد به ذهنم