گلويم پيش تو مانده

«می‌خواستم بگويم دوستت دارم
اما حس ناامن ترديد
ذهنم را ذره‌ذره جويد
ترسيدم اين دو واژه پيچك شود
بگيرد دست و پای تو را
آهوانگی‌های تو را

حالا همين دو واژه
در گلو شده بغضی و
پيچك‌وار پيچيده گِرد گلويم
و ساقه‌هاش
از گوش و دهانم بيرون زده
بالا رفته از
ديوار پيشانی و
روي سرم
گياهي سبز شده انگار.»<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

م. شفيع زاده

 

 

هوای دم عيد است لابد كه اين‌گونه آشفته‌ام می‌كند يا حسی غريب كه هی آن نيمه راست است يا چپ، نمی‌گذارد پا بگيرد. همان صورتكی كه لبخند محوی روی لبانش ابدي شده و ته‌ِتهِ چشمهاش را هم كه بكاوی كورسویی نمی‌يابی. همان كه هر روز روبروی آيينه تمرينش كرده‌ام. كه دست می‌برد و جَلد، قطره‌های فرو نريخته را با انگشتانش پاك می‌كند و عميق نفس می‌كشد. همان كه خيره از كركره‌های نيمه باز به آن دورها نگاه می‌كند و تا دلش هوایی می‌شود راه بر آفتاب هم می‌بندد.

خلق كردن و پروراندنش جدال بود كه انگار پايان ندارد. انگار كن هميشه يك نفر محكم دهانت را گرفته باشد؛ خودت.

جسمم هم خسته است اين روزها از اين همه جدال، اين همه منطق، روشنی‌ِفكر، عقل.

كسي حرف می‌زند، می‌خندد، نگاه می‌كند، سنگين و نگاهش مرا ياد دختركی‌ می‌اندازد، سرخوش كه روي ميز نشسته، پاهايش را تاب می‌دهد و چای می‌نوشد و لحظه‌ای سنگينی نگاه تازه وارد می‌افتد روي لبخندش.

كسي نگاه می‌كند و من دلم می‌خواهد برايش بگويم كه چقدر دلم تنگ است برای آن بهار و آن نگاه. صورتك اما عاقلانه لبخندی بی‌احساس می‌زند تا هيچ كس گمان نبرد كه من گذشته را زندگی می‌كنم. كه هيچ كس نفهمد كه چقدر دلم می‌خواهد گريه كنم آنقدر كه چشمهای ژله‌ايم هم بيرون بيفتند و هر كس هرچه می‌خواهد هم بگويد.

 

/ 10 نظر / 12 بازدید
آبی ِ من

هوای ِ دم ِ‌عيدست و من مدت هاست که با اين هوا ... با اين دخترک ... با این من ... با این زندگی غريبه ام ..

آبی ِ من

"...می‌خواستم بگويم دوستت دارم اما حس ناامن ترديد ذهنم را ذره‌ذره جويد ... " و تو بي رحم تر از آن بودی که دستی از سر ِ تعلق بر شانه هایم بگذاری ...

nina

چقدر آشنا نوشته بودی سايه جان... چقدر ...

مریم

من چگونه تو را پیدا خواهم کرد / در شهری که تمام راه هایش خود به خود به گذشته بر می گردند / و درون ِ حجره های تاریکی می ریزند ؟ در زمینی که تمام ِ رودهایش خود به خود / در مجرای تنگ ِ زیر زمینی پناهنده شده اند ؟ تنها ماهی ها که همیشه در آغوش ِ آب اند / با لبخند به دنیا می آیند / با لبخند می میرند . "سیما یاری "

mirror cracking material

چه باشیم چه نباشیم قرار براین است ترا به حسرت زمزمه کنیم

لوتوس

خسته ايم...همه.../و عجيب چيزی مثل پيچک بدورمان میپيچد...چيزی مثل حسی نگران...گنگ وگيج...چيزی مثل همه نمی دانم ها

هما

چیزی در این هواست که مسری است...

پرستو

انکار نمی توانم کرد که بسيار زيبا نوشتی ولی همين بيشتر مرا اندوهگين می کند . نمی دانم چرا با آن که نمی شناسمت غصه دار می شوم که آدمی با احساس وتوانايی نوشتن تو اين قدر دل تنگ باشد و دست انديشه های ناب تر از آستين هنرش بيرون نيايد. باور کن من هم روزگاری.....ولی ديدم دنيا خيلی خيلی بزرگ تر از اين حرف هاست. حيف دنيا و حيف تو.اميدوارم در لحظه لحظه ی زندگی واقعی اين گونه نباشی

nina

کجايی.؟؟ دلم تنگ شده..

گوشه

هوای دم عيده و من راه خونه رو هم گم کردم!