شعر درماني

« می‌گویی بخوان و نوا از این بی‌نوا دریغ می‌کنی<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

می‌گویی بنواز و تاری از گیسوانت به چنگم نمی‌دهی

می‌گویی بنویس و منِ بی‌قلم را با دست قلم‌شده می‌گذاری

می‌گویی بگوی،

می‌گویم واژه تویی

از آنِ من باش

تا بگویم.»

 

ح.امجد

/ 14 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کامه

و اگر اين پيچک بخشکد چه می شود؟! مدام برگريزهای بی جان و ساقه های که به تلنگری می شکنند را بايد از درونت پاک کنی!

آبی ِ‌من

عمريست که ديگر باور کرده ام که تنها تو را در شعر ها جستجو کنم..از اين روست که من شاعر می شوم ..شاعر ِ واژه های ِ بی حضور!

پرستو

اگر شعر/اين گونه در چشمان تو/زندانی باشد من/هرگزشاعر/نخواهم شد

حميد

سلام هم‌ساده‌ی سربزير من که وقتی حوال ظهر در چهارراه ولی‌عصر سلام ش می کنی، اصلا سرش را بلند نمی‌کند که تو را ببيند و جواب بدهد!

لوتوس

می گويند که زياد می گويند چون میدانند...تو ميدونی چرا؟!...من که نفهميدم

ری را

هيچ کس بازت نمی شناسد، نه. اما من تو را می سرايم / لورکا

گوشه

سايه عزيز، روز و روزگارت خوش!

nina

هيچ معلوم هست کجايی؟؟؟؟ :(