ناتمام

برای ناتمامی که هیچ‌گاه تمام نمی‌شود...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

«می‌ایستی که بایستانیَم، نارفیق

در نیم‌راهم می‌نهی که بتنهاییَم

جوابم می‌کنی که آخرین سؤالم را ندیده گرفته باشی

آه که چقدر بد است

به این خوبی تمام کردن کسی

که قرار بوده هنوزها تمام نشود

چرا تقلب می‌کنی قلب من

چرا بی‌قرارِ قرارهایت می‌شوی

مگر بنا نبود تاریخ برانیم

شعر بشورانیم

حالا چه شده است که ناگهان...

و چه ناگهانِ نابهنگامی

که من کفش‌های توقفم را

هنوز سفارش نداده‌ام

و تو می‌گویی: تمام

تا ناتمام بگذاری

مگر نمی‌دانستی

مگر نشانت نداده‌ام

راه‌های نرفته‌ام را

مگر برایت نخوانده‌ بودم شعرهای نگفته‌ام را ...»

 

ح.امجد ؟

 

/ 7 نظر / 8 بازدید
هما

گرجه ره بی انتها و مبهم است پابه پای دوست رفتن؛ خود دلیل دیگر است....

صالح

چه زيبا

مریم

"بی صدا آمد کسی از در - در سیاهی آتشی افروخت - بی خبر اما - که نگاهی در تماشا سوخت . "

پرستو

آه ! که چقدر اين شعر زيبا وزبان حال بود!ممنون.واقعا که تمام ذهنم را بيان کرد. بيش از آنکه با خبر شوی لحظه عزيمت تو نا گزير می شود آی ای دريغ و حسرت هميشگی ناگهان چقدر زود دير می شود

گوشه

بدیش اینه که هميشه قبل از اينکه منتظرش باشی اتفاق ميوفته!

کامه

ناتمامی که هيچگاه تمام نمی شود تا تو تمام شوی! وجودت! هستيت! فکرت! حست! نفست! و با تو تمام خواهد شد. با تو و زندگيت!

لیلا

راست ميگی ولی آدما برای تموم کردن هر چی اینطوری فکر نمیکنن اصلا براشون اهمیتی نداره فقط کافیه خودشون به این نتیجه برسند که دیگه باید تموم کنن