چه دانستم كه اين سودا مرا زين‌سان كند مجنون

حجم بزرگ و سنگيني روي انگشت‌هاي دستم افتاده، نمي‌گذارد دلتنگي اين روزهايم را كلمه كلمه بنويسم و بعد فكر كنم، کدام را خط بزنم، که كسي پي نبرد. از اولين روز انگار زياد گذشته، فقط روي صفحه تقويم نوشته بودم: به آني بود انگار. روز دوم نوشتم: شده‌ام مثل كودكي كه تنها سرگرمي مورد علاقه‌اش را گرفته‌اند، سرگردان؛ منتظر. همان روز تو مي‌گويي چيزي تغيير نكرده، و هر دو به دروغ شيرين تو مي‌خنديم. روز سوم، به آسمان نگاه مي‌كنم و زير لب براي پنجره مي‌گويم: از همين‌جا كه نشسته‌ام، جاي نبودنت حس مي‌شود. گوشه‌اي تاريك و غم‌گرفته يا حفره‌اي شايد.

روز چهارم، پنهاني مي‌نويسم كه دلتنگ شده‌ام. روز پنجم، مي‌آيي با صدايي كه تغيير كرده، حتي در سلام گفتن. روز ششم، استاد هرچه مي‌خواهد بد بگويد به سيميا و ليميا، من مي‌نويسم :« ديدي آخر حرف كف‌بين راست بود؟!...» روز هفتم با قلم پدر مشق مي‌كنم، «بوي رفتن مي‌دهي، در را باز مي‌گذارم ، وقتي برو ، كه گنجشك‌ها و ستاره‌ها، خوابند...»*، بد خط مي‌شود.

روز هشتم و روز نهم و ....

مارپيچ‌ها را بالا و پايين مي‌روم، نورهاي رنگي را كه مي‌بينم، لبخند مي‌‌زنم، سهم من هم شد اين نورهاي رنگي در دالان‌هاي تاريك. سال‌هاست كنار در ايستاده‌ام، با كاسه‌اي پر از آب كه روي زمين بريزم به وقت رفتن و دست تكان دهم.

* كيكاووس ياكيده

/ 13 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
راز

قدم هايم / چه کوتاه شده اند / و غم هايم / چه بلند ! / ديگر / وقتی که می دوم / دستم به شانه های صبورت / نمی رسد .

لوتوس

چه دانستم...

باران

نوشته ات مرا برد به آن سالهای خوب دور.وقتی که نور از ديوار رد می شد و پنجره برای پريدن بود... من هم کنار پنجره ای که سالهاست بسته است جای خالی کسی را حس مينم که عطر پيرهنش توی قاب پنجره ی بسته ام جا مانده... راستی با اجازه تان لينک ميدهم به شما...

شهرعشق ما

سلام از نوشته هات واقعا لذت بردم موفق باشي

آبی من

حجم بزرگ ُ سنگینی که خودش را روی تمام این روز ها و ماه و سالهای بعد از تو پهن کرده است .. حرف کف بین عجیب راست بود ...

بهار

سلام! خوبي سايه جان!......خيلي تاثير گذار نوشتي!....منتظرتم مياي ديگه؟!...بهار

گيتار و شعر

سلام...در کش و قوس اتفاقهای پيچ در پيچ...لذت بردم به شدت...می بينمت دوست قديمی...يکشنبه!

پيروز

لذت بخش بود. به کلبه کوچک من هم سری بزن

لوتوس

میدونی وقتی ادم بلاگرول نداره..هر روز وبلاگهای مورد علاقه اش رو چک میکنه...منم هرروز به امید یه حرف جدید تو میام و چشمم میفته به چه دانستم که این سودا.... بعد تمام خاطراتی که با این شعر دارم برام تازه میشه و یه حس خوبی بهم میده و ته دلم میگم مرسی سایه....

...

محشر مينويسی خدايا چجوری يه آدم ميتونه تا اين حد زيبا بنويسه؟