تاراج

دلم می‌خواست حالم آنقدر خوب بود که یک عاشقانه می‌نوشتم و هی مرورش می‌کردم و تندتند قطره‌هایی که پلکهایم را سنگین می‌کردند پس می‌زدم و عاشقانه‌ام را از بر می‌کردم.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

اما آنقدر تلخم که تنها می‌توانم بر سر این‌که چنین بی‌پروا نام کوچکم را می‌خواند فریاد بزنم تا یا وقاحتش را بشکنم یا صدایم شکسته شود.  

تقدس نامم را صدای این غریبه‌ به تاراج می‌برد.

گاهی فکر می‌کنم آنطرف‌تر از آستانه‌ی درد بی‌گمان بی‌حسی‌ست وگرنه آدمی چگونه زندگی را تاب می‌آورد.  

 

/ 11 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کامه

آنطرف تر از آستانه درد «فراموشي» است عزیزم. کهنگی است که می آيد و غباری می شود بر روی تمام دردها! و تنها با وزش کلامی باز غبارها کمرنگ می شوند و درد است که چون بغضی غريب در گلويت فرياد می شود و می لرزاند وجودت را!

بهار

چقدر حس مان شبيه به هم است

مریم

شکسته شدن صدايت می رسد تا پشت شب و شسته می شود بهار از ترنم نگاه بارانی ات . .. آنقدر روبروی تو بیدار می مانم تا ببينم بی خوابيم را و تو را که حالت خوب است و عاشقانه هایت را مرور میکنی ..شايد آنگاه دست هايم به رد اشک هايت برسد

پدر

سلام با اجازه نقل قولی از شما کردم

مهستا

آنطرف آستانه ی درد حس غريب بی دردی است

BiSayeh

فکر کردن را کنار بگذار ٬ آنطرفتر هم چيزی فرق نمی کند ٬ بازهم همه چيز همين شکلی است ٬ شايد فقط احساسش فرق داشته باشد ...

آرام

به نظر دل شکسته می آیی . من هم یک زنم با دلی پر از ترک . اما مدت هاست به گردباد فراموشی سپردمشان . هنوز هم تلاش می کنم به فراموشی . دوست نادیده ، کاری از دستم بر می آید ؟؟؟

-

دلم می خواست ٬ يکی بودم مثل ِ تو ...

lily

می شود بی حسی را جايگزين درد کرد نمی شود؟

مريم

سلام؛شايد اين عادته كه درد رو به دست فراموشي مي سپاره و گوئي بي حسي مي اره.وبلاگ زيبائي داري. سال نوئي داشته باشي با عاشقانه هاي زيبا!خوشحال ميشم به اين تازه وارد هم سري بزني.شاد باشي!