خیال محال

قرار بود سرگردان شوم به انتخاب

که کدام‌ شادی بودنت را زودتر از من فریاد بزند

عطر نرگس‌ها یا لطافت رزها

 

می‌خواستم چشم ببندم تا دستی

تارهای تیره را روشن‌ کند

آن‌قدر که تو دوستش داشته باشی

آن‌قدر که به دلخوشی تو، من هم بخواهمش

 

چشم باز کردم و لبخندم را ناباورانه نگریستند

نبودنت را گواه گرفتند

تو را «خیال» خواندند

و مرا خیال‌‌ساز

 

آنقدر دور ماندی و نیامدی

که دیگر نه سرگردان سپیدی و سرخی گل‌ها شدم

نه رنگ‌های سیر و روشن

 

تارهای سپید هم سر جای خود ماندند.

/ 7 نظر / 9 بازدید
پیام

چون در رهت يقين و گماني همي رود اي برتر از يقين و گمان از که جويمت .

سارا

وقتی فکر می کنم کسی دیگه نیست و نمیاد ناخودآگاه این جمله میاد توی ذهنم همیشه روزنه ی هست.

princo

جز غم و واژه های تیره ی اندوه چیزی در انجماد نگاهم نیست سردم و زرد به رسم آخرین برگ . . . در تجربه ی زمستانی من عشق واژه ی بی حوصله ای است که به دادم نمی زسد از شاخه افتادم و زیر گام عجول عبوریان از یاد رفتم .

ری را

آنقدر دووووووووووووور که دیگر دست خیال و خواب هم حتی به گرد نگاه هات نرسید ....

odd one out

خیلی زیبا بود و چه بر دل نشست.

نینا

عالی بود... عااااالی بود سایه جان