اين كوچه‌ها

گرماي انگشتانم را سرماي صبحِ پاييزي به غارت برده است. سراشيبي خلوت را آهسته پايين مي‌روم؛ پيِ كوچه‌اي كه نامش با «شب» شروع مي‌شود. به آيينه نگاه مي‌كنم، پشت سر آفتاب بي‌رمقٍ چند پاييز عقب‌تر مي‌تابد و دختري كه دستانش را در دستهاي تو تاب مي‌دهد و بي‌خيال مي‌خندد.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

كجاست اين كوچه كه نامش با شب شروع مي‌شود. امتداد كوچه كشيده مي‌شود تا آخرِ دنيا.

دختر به گمشدنِ در كوچه‌پس‌كوچه‌ها مي‌خندد و دستهايت را آرام مي‌كشد به دنبالِ راهي ديگر.

كوچه‌ي بن‌بست نزديك‌تر مي‌آيد. هيچ چيز تغيير نكرده. روي انتهايي‌ترين صندلي مي‌نشينم. دختر كنار تو رديف اول نشسته بود. عكاس عكس گرفت و گونه‌هاي دختر صورتي شدند.

عكاس جاي خالي تو را در كادرش تنظيم مي‌كند و يك لحظه تنهايي مرا ثبت مي‌كند.

 

/ 12 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
sara

و شب همان بود که معنایش را دیر فهمیدم.

باران پاییز

کوچه‌ها یادآور سرریزی خاطراتند.

whitepencil

سلام نازنينم من تازه خانه ات را يافتم. بی اغراق گاهی شاهکار می نويسی... باقی حرف هايم بماند برای وقتی که تمام کارهايت را خوانده باشم... تا بعد.

bluesky آسمون آبی

سلام سايه جان؛ بايد به دنبال اون آبی آرامش برم و پيداش کنم. ممنون که اومدی. چطوری دوست من؟

?!

در اين کوچه بن بست ديگر مهتاب نمی تابد.

niloofar

و نمی دانی تنهايی من چه روز های بلند و کشداريست که ثبت شده و ديگر همه عکاسها به اين تنهايی و اين کادر عادت کرده اند.

یاسمن

و امتداد ِ هیچ جاده ای ، به سیاهی ِ شب من طولانی نیست

niloofar

بنويس بنويس از همه چيز بنويس دلم خيلی گرفته خيلی.

?!

آرزو می کنم شب یلدا برایتان شبی گرم و روشن باشد.