دير می‌شود

مي‌داني، هميشه دير مي‌شود، آنقدر دير كه ديگر ياد گرفته‌اي دردِ به استخوان رسيده را هم تاب بياوري و گونه تر نكني.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

از آن محله و خيابان و آن ميدان مي‌روم. به همين سادگي. بعد از آن همه روزها و شبها كه رو برگرداندم از دوراهي آن كوچه و چشم بستم به راهي كه به آن ميدان مي‌رسيد و خود را به خواب زدم تا آن همه ياد و خاطره را و جاي خاليِ منتظرت را نبينم، حالا مي‌روم.

خيلي دير شده است.

مي‌ترسم رفتنم، همان كوچ بزرگ را مي‌گويم، آن هم همين‌قدر دير شود كه ديگر اشتياقي به هيچ نداشته باشم.

كاش پيش از آنكه ديرتر شود از همه‌ي اينها مي‌گريختم...

 

/ 7 نظر / 9 بازدید
رهاوي

به كجا چنين شتابان

آفتاب

و کوچ آخر کدامست؟

ابی

هميشه چه زود ... دیر می شود ...

یاسمن

زمانی ٬ دير می شود ٬ که بدانی دير است و نجنبی . . . زمانِ آن کوچ ِ بزرگ هم ٬ هر گاه برسد ٬وقتش همان موقع بوده است ٬ نه دير ٬ نه زود . . .

مریم

از وقتی رفته ای تمام سلام ها را پس گرفته ام از آدم ها ... بيا و خداحافظ را روی تاقچه بگذار ... ( گراناز موسوی )

mahnee

gahi cheghadr zood , dir mishavad