بگو قطار بایستد

«بگو قطار بایستد
بگو در ماه ترین ایستگاه زمین بماند
بماند سوت بکشد، بماند دیر برود
بماند سوت بکشد، برود
دور شود
بگو قطار بایستد ...»

هیوا مسیح

 حالا می‌دانم که آدم‌های شهرهای بی‌قطار یک چیزی در زندگیشان کم است که خودشان هم نمی‌دانند. همان که از هم دور می‌کند، همان که بهم می‌رساندمان؛ به فاصله یک شب پاییزی حتی. هنوز هم باور نمی‌کنم که طنین سوت قطار می‌تواند غمگین‌ترین نوا باشد وقت رفتن و زیباترین نغمه هنگام آمدن. آدم‌های شهرهای بی‌قطار، نمی‌دانند که آن‌که روی صندلی قطار نشسته به انتظار، چه قدر بغض دارد برای شنیدن صدای سوت؛ که چشم از شیشه‌ی خش‌دار پنجره برنمی‌دارد برای دزدیدن آخرین نگاه و امان از پاهایی که همان‌وقت نافرمان می‌شوند. شهرهای بی‌قطار از سنگین دل‌کندن قطار از ایستگاه هیچ نمی‌دانند. آدم‌های این شهرها، صبح پاییز در ایستگاه سرد خلوت نمی‌نشینند به انتظار واگنی که آرامش با خودش می‌آورد. و لحظه به لحظه نگاهشان به ساعت ایستگاه نیست و ته دلشان نمی‌لرزد از شوق. ایستگاه‌های قطار برای عاشق ماندن است شاید...

/ 9 نظر / 133 بازدید
IP

تا حالا به خودكشي فكر كردي؟

مریم

کوولاک کردی که تو !به قول خانوممون قاصدک* محشر بود که این پستِ شما! می گما، بیا اصلن بریم از این شهرها که قطار دارن و ایستگاه‌های قطار شون برای عاشق ماندن است شاید...

عطیه

یاد قطار ى قیصر امین ژر افتادم .. خلاف تصور عام ، ایستگاه قطار کاملا شاعرانه ست از دید ِ من ، حتی تلخ ! :) نوشته عمیقی بود! جدی میگم .. ملموس و قابل تجربه ...

عطیه

یاد قطار ى قیصر امین ژر افتادم .. = یاد ِ قطار ِ قیصر امین پور افتادم!

نیلوفر

بگم می خندی !...قطار و ساعت پنج عصر لورکا , برای من با هم می ایند ...چرایش را مطمین نیستم . شاید یکی از ان سنگین ترین دل کندن ها برای من پنج عصر غروبی زمستانی بود .

سارا

خانم ما خیلی خیلی خوشحال و ذوق مرگ اینها شدیم از دیدن شما :)

کاوه

کاش قطاری بود که با آن می آمدی آنقدر دور است این یکی که چراغهای هواپیماها را نیز نمی توان دید...

علی

امروز سی روز از رفتنت میگذره و من همون لباسی رو که محرم برام خریدی تنه. گویی هزار سال باید این لباس برم باشه. تا اون ستاره آخری خاموش شه.و تو رو ببینم که برام یه لباس رنگی خریدی