ه.ا.سايه

« آن‌که مست آمد و دستي به دل ما زد و رفت
در ِ اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهايي‌‌ ِ ما را به رخ ما بکشد
تنه‌اي بر در ِ اين خانه‌ي‌ ِ تنها زد و رفت...‌»

/ 8 نظر / 5 بازدید
...

هر کجا هست .. خدايا به سلامت دارش .. :)

مریم

"خرمن سوخته ي ما به چه كارش مي خورد كه چو برق آمد و در خشك و تر ما زد و رفت"

عطيه

بود آيا كه ز ديوانه‌ي خود ياد كند آن كه زنجير به پاي دل شيدا زد و رفت... . . دوستم تولدت مبارک...

آبی ِ من

من ديگر از هر چه آمدن ٌ رفتن است بيزارم ... بيزار ...

هما

آمد و آتش بع جان كرد و رفت با محبت امتحانم كرد و رفت

ابی

سلام وب قشنگی داری من از زندگیم خسته شدم حوصله هیچی رو ندارم هیچ چی برام مهم نیست نمیدونم چیکار کنم اگه تو میدونی بهم بگو

ری را

از آمدن و رفتن ما سودی کو؟!

تین تین

شعر خيلی قشنگی بود عجيب به دلم نشست...امان از دست اين مستانی که در می زنند و ميرند!