گفتم این دریا و این یک ذره راه، می‌رساند عاقبت خود را به ماه

به تخته پاره‌ای سرگردان می‌ماند اعتماد، هنگام که اقیانوسِ مهرْ آرام و فرودْآهنگ است. موج‌سوار از کرانه‌ای به دیگر کرانه، نه چنان که نگاهی از بی‌کرانگیِ نیلی عشق برگرفته شود سویِ موزونیش؛ سبکیش؛ پناهش.

افسانه‌ی دریا پریان نگهبان باشد یا نهنگ خفته در روز، ماهتاب تنها باشد یا نَفَس آب، یک‌وقت می‌شود که باد می‌آید، برآهنگ می‌شود، ناخدایانِ نابلد راه گم می‌کنند و کشتی‌ها غرقه می‌شوند.

اعتماد که نباشد؛ پاره تخته‌ای اگر نباشد میان آب که تنِ خسته از تقلای نجات را رها کنی رویش، که برساندت به دوردست امنی تا دریا واپس نشیند و آرام گیری، فرو می‌روی ...

عنوان بخشی از شعر جزر و مد فریدون مشیری

/ 2 نظر / 32 بازدید
سارا

بعدش این اعتماد که از بین بره چی میمونه از آدم هیچی واقعن.

دکترک

سلام عنوانت ما را چند لحظه ای میهمان این کلبه کرد . به قول حضرت حافظ : به دریا رفته می داند مصیبت های توفان را اما بعد از خواندن نوشتنتان یاد شیخ مرتضی انصاری و استادش افتادم . که شاگرد از روی آب پیاده گذشت و استادی که دیروز همین جمله را در سر کلاس درس به دانش اموزان گفته بود در حیرت ماند و نتوانست از روی آب بگذرد . آری عزیز می توان زیست در بحر طویل بی آنکه ماهی باشیم بی آنکه آبششی داشته باشیم و بی آنکه بر زورقی تکیه نهیم می توان با دل گذشت از هر چه آب وز هر چه دریا می توان اما ولی ........... موفق باشید