گوشه دیگر کن

صبح که یادم آوردینقاشی ابرهارا در آسماننگاه کنم، تازه باور کردمبهار شده باآسمان آبی صبح‌هایش و پس‌کوچه‌های سبزش و می‌شوددیگر جز برای ماهکامل شب هم‌، سر رابالا گرفت و خیره شد به نور. اما بهاراین شهر همیشهبا گل‌هایزرد بزرگراه‌هایشمی‌آید و من نگاه نکردم شایدکهنیاید و فکر کردماگر خاک کتاب‌هارا نگیرم، سالنو نمی‌شوداما شد بی آنکهصدای توپ بیایدو ماهی‌هادر آیینهثابت بمانند. فقط من خیره شدم به نقطه‌ای و آن چهار جمله را چندبار تکرار کردم تا بغض از این سال به آن ‌یکی تاب نخورد و خودش را پهن نکند روی بهارم.

صبح که ابرها را نشانم دادی، دلتنگ ابر سپیدی شدم که نشسته بودم رویش، پاهام را تاب می‌دادم. رنگ این روزهایم را نمی‌دانم، ترانه‌اش را هم، تا برای غریبه‌هایی بگویم که بی‌وقت به خلوتم سر می‌کشند و سراغ شکستن سکوتم را از هم می‌گیرند؛  اما نوایش گوشه‌ای حزین است که کسی انگشت می‌سراند روی سیم‌ها و تمام روز را و تمام شب را می‌نوازد. اگر توانستی ابرهای دل من را هم نشان بده تا لبخند بزنند و دور شوند.

/ 7 نظر / 13 بازدید
سارا

انگار باید یه چیزی خیلی بزرگتر و فرا از این چیزها باشه که باورکنیم بهار اومده و آسمون آبی برامون گاهی نقاشی می کشه..

حمید

سلام هم‌سایه‌ی کمی تا قسمتی ابری! این بازی بهارانه‌ی روزگار است که ابرها را می‌فرستد تا لبخند بزنند، گاهی دلتنگ شوند و گریه کنند، دوباره لبخند بزنند و بروند و باز بیایند... چیزی شبیه به نوستالوژی خاطره‌های زندگی.... به قول یکی: بارانی باید تا رنگین‌کمانی برآید. هنوز و هم‌چنان آرزوی رنگین‌کمان‌تان را دارم!

odd one out

به سایه و دل ابری اش: بادا که ابرهای ملال انگیز از آسمان این دل غمگینت روزی سفر کنند و تو در یابی سرسبزی و نشاط بهاران را

نازخاتون

این بلاگ رولینگ من بالاخره درست شد و من باز می‌تونم بفهمم كدوم دوستانم به روز شده. حس خوبیه. سایه جانم نكنه تو این بهار به این خوشگلی غم مهمان دلت باشه، عزیزم:)

odd one out

خواهش میکنم.ممنون.روزهای خوبی را برایتان آرزو دارم.

odd one out

همچنان ابری؟ سراغ شکستن سکوتت را می گیرم.