چه بي‌رؤيا ساعتم را كوك مي‌كنم*

براي گريز از اين نوع متفاوت از دلتنگي لابد بايد راهي باشد. مثلا شروع كني به شمارش. از اولي، كه چه‌قدر گذشته است از روانه شدنش، بيشتر از شماره انگشت‌هاي دو دست، در يك زمستان سرد. و دومي كه بودنش كوتاه بود برايت اما ماندگار و سومي كه يادش، سرخوشي هجده سالگي را با خود مي‌آورد و چهارمي كه هنوز صدايش از آن‌سوي خط، سرشار از زندگي‌ست و پنجمي و ...

يك نفر به سادگي، چاره را در رفتن مي‌داند و نمي‌داند كه يك درد را با هزار، نمي‌توان تاخت زد.

از غرور به‌جا مانده است شايد كه نمي‌توان اعتراف كرد براي آشناترها و دلت گوش غريبه‌اي مي‌خواهد كه فقط بشنود بي‌هيچ قضاوتي و تو  از ابتداي قصه را برايش بخواني و هرجايش هم دلت خواست بغض كني و كمي سكوت و چند نفس عميق و ادامه دهي. كسي كه اصلا نگويد كه مي‌فهمد و دنيا تا بوده همين بوده و هزار مثال بياورد و تو لبخند بزني به نشانه تأييد كه انگار هيچ اتفاقي نيفتاده و همه‌چيز همان رنگ است و پاييز همان‌قدر دلگير كه قبل‌تر هم... حقيقت چيز ديگري است.

* از نخنمای خیال

/ 11 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آبي ِ من

آری حقيقت چيز ِ ديگری ست ... حقيقت شمارش ِ حادثه هايی ست که تنها دوز ِ در ب ِدری ها را بيشتر می کند ... و منی که ديگر نا توان می مانم ... چه بی رويا ساعتم را کوک می کنم ...

ونوس

...

يک تکه تنهايی ...

يه زخم تازه ؟؟؟‌.... هييييييييييييس .. هيچی نگووو .... اينجا کسی نيست بفهمه جی می گی ...باور کن .. ....

آبي ِ من

سايه عزيزم می خواستم بهم اجازه بدی مطلب ِ ( غريبه ی بيچاره ) رو استفاده کنم.

ليلی

عزیزم ...ميدانم که ميدانی در دوستی عزيزترين و لطيف ترين چيز همان همدلی و همرنگی با رفيقی است که دردوست داشتنی ترين گنجه تنهاييت نگه ميداری. پس بدان که گوش من هرزمان که بخواهی آشناست و هرگاه که تواراده کنی غريبه ای است آشنا .

لوتوس

ديگر حتی از پیش پا افتاده ها هم چيزی نميدانم....حقيقت که هميشه اخرين چيزی بود که فهميدم....حالا فرض کنيم حقيقت چيز ِ ديگری باشد...وقتی نمی دانمش مهم نيست....مثل حقيقت نفس هايم....

پرستو

دلتنگی هرکس با همه ی تشابهاتش با ديگران ؛ حسی ست يگانه که حقيقتی يگانه دارد. اما همان شباهت ها موجب می شود که من دل تنگی ترا درک کنم و تو آن مرا. شايد اين گونه است که عشق سبب ساز نزديکی آدم ها می شود.

کامران

احساس می کنم اين روزها را زيسته ام از جاده سبز بلوار تا کوی دانشگاه . از سر دلتنگی آن روزها...

صاحب فراموش خانه

چه دلی داری تو سايه. چه دلی داری که روبرو می شوی با همه اينها. که می توانی روبرو شوی با همه اينها. من دلم را يک شب تاريک به هيچ فروختم. تو ميان اين جسوری ها، ميان اين روبرو شدن ها نديديش؟