تابستان

باد گرمي كه مي‌وزد بوي تابستان‌هاي بي‌خيالي را همراه مي‌آورد. بعدازظهرهاي داغ، در سايه خوابيدن و حس خوبي كه از خواندن سطرهاي رمان محبوبت، آرام آرام در وجودت رخنه مي‌كند چون جرعه جرعه نوشيدن شربتي خنك در هرم گرما و هجوم يك دنيا رؤياي شيرين.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

حال و هواي تابستان مي‌بَرَدم هي دورتر و دورتر... گهگاه حتي آن‌طرف‌تر از حضور تو ... اما «آن» است ديگر... يك‌نفر ميان هياهوي شهر، در خيابان‌هاي آشنا مي‌رانَد و من از پنجره به بيرون نگاه مي‌كنم، غرق در خيال؛  كه تو آرام آرام با هواي دم‌كرده غروب تابستان از راه مي‌رسي و رنگ حضورت هي پررنگ‌تر مي‌شود. و انگار راه ديگري نيست براي رسيدن. همان كوچه‌ها و خيابان‌ها.

شب كه مي‌آيد فكر مي‌كنم كه من به کدام عاشق‌ترم: این فصل يا خاطره‌هاي آن...

 

/ 7 نظر / 9 بازدید
هما

مهم عاشقی ست؛ نه؟!

آبي ِ من

گذر ِ فصل ها مرا به خاطره ها وفادار کرده!

مریم

من به خاطره‌ها وفادارم و نه به آدم‌ها" لوسالومه - شاعره‌ي آلمانی

داریوش

ميتوانی با خاطره ها هزار فصل تازه بسازی اگر چه زندگی در محدوديت چهار فصل گرفتار است

ری را

غروب‌های تابستان همیشه دل‌تنگی‌های مرا هاشور می‌زند و می‌رود. انگار کن آن سوی خورشید یکی دل‌تنگی‌های مرا انتظار می‌کشد. من اما به انتظار پاییز های نیامده‌ام. خاطراتم را پرت کرده‌ام میان برگ‌های کف خیابان و خودم این‌جا میان رخوتی که گرمای تابستان کش‌دارش می‌کند گم شده‌ام.

دانيال

گاهی بايد آنقدر دور شود... محو شود... يا شايد آميخته شود با تابستانش... با لحظه رويايی خودش... آنگاه وقتی حسش می آيد... خاطره اش باز می گردد... هيچ چيز در آن لحظه نمی تواند جای آن را پر کند...

پرستو

برای همه ی چند نوشته ی اخيرت - از خرداد تاکنون- که نخوانده بودم و خواندنش مرا هم به دوردست ها و دير سال ها برد و اگر نه نم اشکی در ديده ولی اندوهی گران- وعجبا سکر آور - به من بخشيد؛ سپاس گزارم. نوشته ات آن قدر از دل بر می آيد که نه تنها در دل می نشيند بلکه در آن ماندگار می ماند...تا ....نفس باقی ست.