سقوط

« من پرت شدم <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

از نگاه

از پنجره

از پناه كوچك چلچله‌ها

و از دیوار

که ارتفاع غریبش

به آسمان بی‌خدا می‌رسد

من پرت شدم

و کسی گویا نیست

تا مغز سرنگونم را

از سنگفرش پیاده‌رو جمع کند

گام‌های زمان

از پیشانی سقوط می‌گذرد

من پرت شدم...»

پونه ندایی

/ 8 نظر / 7 بازدید
whitepencil

سايه نازنين؛ هر کاری کردم نتوانستم پیغامت را بخوانم...

یاسمن

نه ٬ نه ٬ نه ! سقوط به این سادگی ها هم نیست .‌ دستت را دراز کن ! آن بالاها ٬ کسی محتاج ِ دستانت ٬اشک می ريزد ...

حميد

واقعا خوندن وبلاگ شما در اين ايام عزا و سوگواری بسيار با حال و هوای اين روزهای ما مناسبت داره! / با تشکر / حميدی که فعلا غمباد گرفته!

مریم

اگر خود را از قله جهان پرت کنم / باز هم مردم مرا افتاده بر دست های تو خواهند دید ! ( سعاد الصباح )

کامه

چيزی به ذهنم نرسيد، هيچی! اين حس بخش بزرگی از وجودم است! سقوط.....من هم پرت شدم، مدتهاست!

پرنيان

پرت ميشويم و برميخيزيمو دوباره نفس ميکشيم . ميتوانی کسی را پيدا کنی که پرت نشده باشد از جايی و به جايی ؟!

lily

هی رفيق منم پرت شدم!!!