انسان زاده شدن تجسد وظيفه بود

اعتراف می‌کنم که آدم‌هایی از جنسِ تو تا حد جنون دیوانه‌‌ام می‌کنند. پس از این‌همه مویه و زاری، لازم بود که اتفاقی مرا ببرد به اوج خشم مثل همان‌روزها که تو می‌بُردیَم. که از درون بلرزانَدم، صدایم، دست‌هام و یک‌چیزی در استخوان‌‌ها را. نمی‌دانم تا چند بشمرم که آرام بگیرم. دلم می‌خواست یک‌جایی برای دل خودم بنویسم که چه‌چیزهایی آزارم می‌دهد. حالا یادم آمد این را قبل از هر چیز بنویسم.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

این روزها که دلم کمتر برایت تنگ می‌شود، چقدر نشانه هست که حس جدیدم را اعتبار بدهد.

 

 

/ 7 نظر / 11 بازدید
مریم

اندوهی در چشمانت نشست ، رهرو نازک دل ... آن که در چشمان ما قدم می زد جایی توی آینه مرده است ./

ماندانا

چه حس غريبي

ستاره سهیل

انسان دشواري وظيفه است.

sara

این روزها که دلم کمتر برایت تنگ می‌شود

پرستو

سايه عزيز نمی دانم برای کی و از چی نوشتی ولی برای آنکه باز هم مويه نکنی واز خشم نلرزی بهتر است با نشانه هاعميق تر بر خورد کنی وفقط به آنها بسنده نکنی.شاد وموفق باشی

گوشه

سايه جون حسی داری که منم بارها و بارها درگيرش شدم. نتونستم چيزی رو تغيير بدم، فقط سعی کردم خودم رو ثابت کنم. من هنوز اميدوارم فردا بهتر از امروزه.

کامه

باز جنسمان یکی شده این روزها! این نیز بگذرد.