مرا به خود مگذار

من زیاد راه گم می‌کنم. می‌خواهم برسم به شمال، به غروب آفتاب می‌رسم. می‌خواهم تا آخر دنیا بروم آنقدر می‌چرخم که دوباره به خودم می‌رسم. شاید همین بود که سال‌ها پیش یک راهیاب هدیه گرفتم که دیگر گم نشوم. اما آنقدر گم شدم و پیدا که عادت کردم به سردرگمی‌ بین راه‌ها. تنها یک‌بار شد که راه ناآشنا را آمدم تا انتها. گفتی از همان‌جا بیا که دلت می‌گوید و من آمدم. از همان جاده‌ای که انتهایش به تو می‌رسید. خواب و خیال بود بی‌گمان. از گلفروش سر چهارراه بگیر تا آفتاب پهن شده روی جاده و چشم‌های خندان من در آیینه.

زیاد پیش می‌آید که من راه گم کنم. گوش ندهم به دلم و فکر کنم به جغرافیایی که هیچ‌وقت یاد نگرفتم. اما کم پیش می‌آید که روزهایم پر شوند از ناب‌ترین رؤیاها. گاهی به خاطرم بیاور که راه‌ها را بی‌نشان و علامت هم می‌توانم طی کنم تنها اگر تو در انتهایش ایستاده باشی به انتظار.

/ 8 نظر / 271 بازدید
سارا

همه راههای زندگی من به تو ختم می شود چه بیراه بروم چه راه اصلی

نیلوفر

چه حس نرم و رویایی ای داشت این حرفات...گمانش هم خوب بود سایه!...شاید همان بهتر که جغرافیا را یاد نگرفتی...اینجوری از مرزها هیچی نمیدانی....بهتره!

سايه

درست شد؟

princo

"من زیاد راه گم می‌کنم.تنها یک‌بار شد که راه ناآشنا را آمدم تا انتها.زیاد پیش می‌آید که من راه گم کنم.اما کم پیش می‌آید که روزهایم پر شوند از ناب‌ترین رؤیاها.گاهی به خاطرم بیاور که راه‌ها را بی‌نشان و علامت هم می‌توانم طی کنم تنها اگر تو در انتهایش ایستاده باشی به انتظار. "اینها حرفهای سایه است! سوال:چرا "گاهی به خاطرم بیاور که راه‌ها را بی‌نشان و علامت هم می‌توانم طی کنم تنها اگر تو در انتهایش ایستاده باشی به انتظار." ؟ اگر قرار است این درخواست را داشته باشی حتما پذیزفتن "او"برات مهمه!تا به حال چند بار به درخواستت عمل کرده ؟ قطعا جواب از دو حال خارج نیست یا نه یا خیلی کم . اگر اینطوریه این همه اصرار برای چیه ؟ رها کردن و رها شدن راه به دست آوردنه . این به دست آوردن میتونه "او"باشه میتونه زاهیاب خودت باشه . بلاتکلیفی و اسطوره ای زندگی کردن پایانش کجاست ؟ بزرگترین موفقیت زندگی در لحظه های اکنونه . اگر الان شادی خوبه . هر چیزی که خوشبختی و مشروط می کنه قطعا دشمنته . راهیاب کنارته . نگاه کن ! اینهمه دوست خوب که حاضرند هر کاری بکنن تا تو رو شاد ببینن . سرود شادی ه

princo

سرود شادی همه جا به گوش می رسه .این تویی که باید جانانه تر گوش بسپاری . همه جا آبی است .

نینا

هستم سایه جانم.. و میخوانمت همیشه..

کاوه

بعد از انکه گفتمت که بیا ترسیدم از راه , آن راه دور بی علامت نمیدانستیم که رسیدن و بودن و دیدن چیست رسیدی و ماندی رسیدم و دیدم و بوییدم شاید اینست راز دل , راز دل دادن , دل سپردن ...