نخستين

رفتم تا همانجا كه تو روزگاري جواني كردي و عاشقي. پا بر پلكان همان بناي آجري دلگير گذاشتم؛ لرزان. همانجا كه تو پا مي‌نهادي.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

نگاه لغزاندم بر آن درختاني كه داستانها داشتند از رازهاي آنها كه آمدند و رفتند و هنوز خاموش ايستاده بودند.

برق نخستين نگاه‌ها پاي همان پله‌ها جهيد يا در يكي از خمهاي تو در توي آن ساختمان. نمي‌دانم.

تنها رد نگاهت روي همه‌ي ديوارها بود، بر او. من غريبه بودم آن روزگاران چونان كه اين روزها.

 

هميشه اولين، سِحر ديگري دارد. با من بگو، راز آن دل‌بر كندن از نخستين‌ها را. كنار گذاشتن، رها كردن و دوباره آغاز كردن.

حيرت اينجاست كه اولين‌ براي من چنان به يادگار مانده است بي‌آنكه غباري از سال و ماه بگيرد و تو چه بي‌تعلل از كنار اين‌همه خاطره گذشته بودي و من نمي‌دانستم.

تو عبور كردي بارها و بارها و من هنوز در ايستگاه اول حيران نگاه مي‌كنم به رد قطاري كه تو را برد.

 

/ 8 نظر / 9 بازدید
یاسمن

چه خوش بودی ، دلا ! گر روی او هرگز نمی دیدی . . . جفاهای چنین ، کز خوی او ، هرگز نمی دیدی . . . ( حافظ )

مریم

...

آفتاب

من هنوز در ايستگاه آخر به انتظارم.

BiSayeh

گفتم : بايد عاشق شد و رفت - بادها در گذرند گفتی : بايد عاشق شد و ماند - بايد اين پنجره را بست و نشست من رفتم و تو ماندی اما بر خواهم گشت شايد ديگر نباشی اينبار نوبت من است که پا بر همان پلکان آجری دلگير بگذارم

بهزاد

سلام.. خيلی زيبا می نويسي اميد وارم هميشه موفق باشی... ضمنن نيمه شعبان و به شما و دوستان تبريک می گم ... هميشه شاد باشی.

zistan

اين سايه با سايه ء ما چه نسبتی دارد ؟ سايه ء ما منظورم شبانه غربت است !البته خودش که نمی داند مال ماست :)) شماهم دیدیش چیزی بهش نگو !