Once

زمان خیلی چیزها را از آدم می‌گیرد. پررنگی خاطره‌ها و طنین صداها را. سرخوشی را و گاهی درد را. آرام آرام می‌گذرد و گذشته‌ات را - حافظه‌ات را- به غارت می‌برد. اما یک وقت‌هایی دستش نمی‌رسد ناب‌ترین لحظه‌هایت را کمرنگ کند، کهنه کند. تصویرهایی رنگی که سال و ماه هم بیاید و بگذرد همان‌طور دست نخورده می‌مانند. کم پیش می‌آید، اما مگر می‌شود که این لحظه‌های روشن نباشند و آدم بازهم ادامه دهد. نمی‌شود که تو نشسته باشی روی چهارپایه، سازی در دست گرفته باشی و مشق کنی و من عاشق‌تر نشوم و یادم برود که اصلا این‌‌جای غریب کجاست و ما در کدام شهر و کدام خیابان دنیاییم. همین‌که تو نشسته باشی و دست‌هایت را روی سیم‌ها حرکت دهی و من بایستم و نگاهت کنم و یادم هم نیاید که این نت‌های آشنا به کدام قطعه عاشقانه تعلق دارد، آن تصویر ماندگار را ساخته است. همان که مانده است با من و آن‌قدر مال من شده که تو هم دیگر نمی‌توانی بازپس بگیریش.

/ 4 نظر / 13 بازدید
سارا

اما گاهی وقتی که توی فکر های دیگر هستی که اصلا ربطی به هیچ چیزی ندارد یادت می افتد خاطره ای دست نخورده از سالهای خیلی دور

نیلوفر

می شناسم انگار این خاطره ها را...از همان هایی که یک هو یک جایی بویی , یا اوایی که به تو میرسد , هی ذهنت را می گردی ببینی این بو یا صدای اشنا مال کدام گذشته است این خاطره ها غیر از تصویر یک عطر و اوای خاصی دارند... انگار می شناسمشون

لیلای لیلی

سلام سایه جان من هم دلم تنگ شده است ... اگر اینجا بودید می توانستیم کمی چرخ بزنیم ... حالا که یک جورهایی بیشتر از پیش خانه نشین هم شده ام ... بله ... بچهک دیماهی خواهد بود ... خاله سایه و خاله مریم و خاله آذینش را کی ببیند؟ ندانم... به امید دیدار لیلای لیلی