غروبهای پاييز

« همه لرزش دست و دلم <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

از آن بود كه عشق

پناهي گردد،

پروازي نه

گريزگاهي گردد...»

 

حرف تازه‌اي براي گفتن نيست. اين روزها مي‌گذرند و من مشق صبر مي‌كنم، بي‌نصيبي از اين همه تحمل.

فرقي نمي‌كند غروبهاي دلگير پاييز را چگونه بگذراني، اشكي گوشه چشمت را تر كند و بغضي راه بر كلامت ببندد يا در سكوت دردٍ خود را سوگوار باشي. مي‌گذرند...

من هم سكوت كرده‌ام برابر «آنچه به ديد مي‌آيد و آنچه به ديده مي‌گذرد.»

صداي زنگي در امتداد طولاني شب مي‌پيچد، بر نمي‌خيزم. طنين صداي تو كه آن‌سو نمي‌پيچد. پس سكوت مي‌كنم و بي‌تفاوت. طنين ناآشنا هم قطع مي‌شود.

 

 

/ 12 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مريم

تو نبودی ... دو زانو در برابرت نشستم ... چهره ات را نگاه کردم .. با چشمان بسته و تو نبودی ... حرف زدم . حرف زدم . حرف زدم . اما نتوانستم دهن باز کنم ... تو نبودی ... با دست هايم تو را لمس کردم ... دست هايم به روی صورتم بود ...

Bisayeh

اگر ای دوست تو می دانستی ٬ ديده ام خيره به پهنای افق ٬ در پی يافتن خورشيدی است ...

سارا

و حرف هايي هم هست براي گفتن

آفتاب

آي عشق چهره آبيت پيدا نيست.

sara

خدايم صبورم کن... آنقدر صبور که ديگر حرفی نزنم. و سکوت سراپايم را فرا گيرد...

حميد

من اصوولا لذت مي برم كه جووناي مردم رو مي بينم كه اينقدر عاقلانه و ساكت و صبور و سربزير در كمال آرامش زندگي مي كنند!

حميد

يكي مي گفت: جرات عاشقانگي رو از ما گرفته اند اما يادشون رفته كه يه مقدار از حافظه ي ما رو هم بگيرند كه خيلي چيزا يادمون نياد! / حمين! هميد!

بهار

خوشحال ميشم با هم لينک ردوبدل کنيم

بهار

سلام...کاش منم ميتونستم صبوری کردن را ياد بگيرم...مطالب وبلاگت خيلی قشنگند

nc

و انتظار باراني كه نمي بارد از گوشه چشمان