چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من

*« برويم!<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

من به پشتِ سر نگاه نمی‌كنم

دختركی كه در جاده نشسته است

و زخمِ زمين‌خوردن‌هایش را بهانه می‌كند،

تا هميشه

كنار همین جاده

- كه به يك روز سردِ دی‌‌ماه ختم می‌شود -

بگريد.»

 

آسیه امینی

 

*پرده بالا می‌رود. کسی با دستکش‌های قرمز نقش بازی می‌کند. دختر فکر می‌کند که چقدر دلش برای پرده‌‌ی «زنی با چکمه‌های قرمز» تنگ شده و بیشتر، برای دخترکی که با چشمانی بی‌قرار، به تماشا نشسته بود.

مرد اما شباهت غریبی دارد به او که یک شبِ سرد، همراه با آب‌ روانِ میان کوچه‌ها یخ زد. نگاهش و آوای کلامش هنگامِ ادا کردن واژه‌هایِ فریب و ریشخندِ مهر. به همان پَستی. دختر تاب نمی‌آورد، راه گلویش را پنجه‌ای نامرئی می‌خراشد، پلک‌هایش را بر هم می‌زند تا اشکهاش تند قِل بخورند میان تاریک روشنی. پرده پایین می‌آید.

 

*پسرک می‌خندد و لبخند کوکانه‌اش میان صورت مهتابی و موهای طلاییش در یک لحظه، ثابت می‌‌مانَد. حضورش را همان پاییزی اعلام کرد که درد، آرام آرام در روح دختر رخنه می‌کرد و نخستین فریادش را یک‌ماه پس از کابوسِ همه‌ی پایان‌ها سر داد. همسالِ دردِ دختر است او و چه بزرگ شده این روزها.

 

/ 10 نظر / 10 بازدید
سارا

آی عشق چهره آبیت پیدا نیست.

مریم

هی رفیق... " آنکه در چشمان ما قدم میزد جایی توی آیینه مرده است" . ( گراناز موسوی )

مریم

من می فهمیدم اما ...;)

لوتوس

من اما به دنبال يک دل قرمز ميگردم...نديده ای؟...نمی بينم

لوتوس

باز هم من اما با یه خواهش... ميشه لطف کنيد نظرتون رو در مورد سوالی که توی بلاگم مطرح کردم بگين.......اين سوال به چاپ يک کتاب کمک ميکنه.....مرسی

گوشه

چی می شد بار حسرت هامون اينقدر سنگين نبود؟!

گوشه

سلام دوستم. اون يه حس آني بود بابت دلتنگي دوستي كه خودشو فراموش كرده و از گوشهاي من شنواتر پيدا نكرده بود. منم عادت ندارم كاسه چيني شكسته رو بند بزنم و بعد به خودم بقبولونم مثل اولش شده. ولي تصور مي كنم مي شه دوباره شروع كرد. از يه نقطه ديگه! هنوز كه نمرديم!

حميد

سلام هم‌ساده! دل‌م برای دختركی كه «در جاده نشسته است» می‌سوزد! دوست داشت‌م دخترک را می‌ديدم و برايش می‌گفتم که جاده برای ايستادن نيست. جاده محل عبور است. ايستادن در جاده، دخترک را به جزئی از جاده تبديل می‌کند. «ايستاده انتظار کشيدن» آدم را می کند چيزی مثل آسفالت يا کلوخ‌های توی جاده! هيچ نقاشی حوا را توی تابلوهايش ايستاده نمی‌کشد. يک خط منحنی بايد در طرح باشد و گر نه تمام ظرافت‌های دلبرانه‌ی حوا از دست می‌رود. دخترک اگر بايستد و تماشا کند، جاده می‌شود و چون جاده‌ها لبالب جاپا که در او کسی درنگ نخواهد کرد ... «ايستاده انتظار کشيدن» مفهوم انتظار را ناقص می‌کند. منتظر تا جاده هست، می‌رود. کاش می‌شد دخترک را می‌ديدم و می‌گفتم‌ش که: انتظار برای رسيدن نيست. انتظار خود رسيدن است، عين «رسيدن» و دخترک قصه نبايد هيچ‌گاه ايستاده انتظار بکشد و بشود تماشاچی داستان. به دخترک می‌گفتم -اگر می‌ديدم‌ش- که: در فصل بعدی داستان، بايد دوباره راه بيفتد و از جاده عبور کند ... اگر دخترک را ديدی، اين‌ها به او بگو و بگو اين‌ها را پسری گفت که تمام عمرش جاده‌های جهان را گشته و هنوز هزار جاده پيش رويش هست که انتظار جاپاهايش را می‌کشند ...

کامه

زمان مرحم می شود هر زخمی را و تنها می ماند دلهره يک خاطره تلخ میان کوچه و من، مراقبم اینبار!

کامه

اينم موچ موچ بابت تبريک! ؛)