ابتدای دلتنگی

« تا کی به دلداریِ این زخمِ بی‌پرهیز <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

هی از سکوت و صبوری سخن می‌گویی

پرنده‌ی پَرقیچی...»

 

به اندازه چند پلک برهم زدن مانده تا خزان از لای پنجره‌ی نیمه باز، ناخوانده بیاید، جا خوش کند کنج اتاق. دلشوره آمده و هی گلویم را می‌فشارد. بوی غروب‌های دلگیر پاییز می‌دهد این واپسین غروب. یک نفر بگویدم شبهای بلند این پاییز را دیگر چگونه تاب بیاورم. شب تابستان را به دلخوشی عطر یاسهای سپید سر کردم و بهار را به شکرانه‌ی انتهای فصل سرد. حالا در ابتدای این‌همه دلیلِ دلتنگی، بغض‌هایم دوباره تکرار می‌شود. کاش به هیأت پرنده‌‌ای مهاجر، به گرمسیر کوچ می‌کردم؛ جایی که این‌همه پس‌کوچه‌ی پاییزیِ بی‌تو نداشته باشد.

 

/ 7 نظر / 11 بازدید
payam

سلام.اينقدر پشت پاييز بد نگو.من که عاشق برگهای پاييزيم.البته قبلا چون مدرسه ها باز ميشد ازش بدم ميومد .ولی متن خيلی قشنگو دوست داشتنيی بود.

مریم

كاش دستانم آنقدر بزرگ بود كه - مي توانست چشمان گذشته را بگيرد . يا تو را بلند كند - و جايي ببرد كه آسمانش براي لبخند تو ببارد ...

یاسمن

برای من که جز خزان ٬ نديده ام در اين جهان ٬ بهشت ِ آرزوی ِ تو ٬ بوی ِ بهار می دهد ... (معين کرمانشاهی)

negar

man koch ham kardam ama gorizi nist.ghamha va khazan ba mast

گوشه

منم دچار آشوب پاييزيم!

nc

تا بيايی و سر در سينه ات زار زار ببارم

کامه

بالهايت را که بگشايی می بينی که تا انتهای پاييز جا هست برای پريدنت. اين سنگينی بغض هاست که اسيرمان کرده.